رضا قليخان هدايت
713
مجمع الفصحاء ( فارسي )
تن او را خرد بهجاى روان * تيغ او را ظفر بهجاى گهر مهر بىرأى او نگيرد نور * چرخ از امر او نپيچد سر چرخها پيش قدر او چو زمين * بحرها پيش طبع او چو شمر آسمان است و بىخلاف بود * ز آسمان هرچه نفع باشد و ضر در ذكر مسافرت از ديار و مهاجرت از يار گفته چرا نگردد خفتان من چو تنگحصار * چرا نپيچد بر دوش من كمند چو مار چرا ننالد سينه چو . . . گاه نبرد * چرا نگريد ديده چو ابر وقت بهار بهار روى من ايدر همىبماند و من * ز پيش او بروم چون شمن ز پيش بهار در آن مصاف كه ز آواى . . . و نعرهء مرد * فتاده زلزلهاى سخت در دل كهسار هوا ز گرد سواران به قير بسته نقاب * زمين ز سم ستوران به نعل گشته شيار ز هول ماند همه رويها به چهرهء شير * ز بيم گشت همه كامها چو زهرهء مار قضا چو ببر همىجست بر فراز و نشيب * اجل چو شير همىرفت بر يمين و يسار ز چنگ جنگ همىبردميد خنجر تيز * ز حلق مرگ همىبرفروخت شعلهء نار چو بحر جوشان در تاختى تو از سر كوه * نشسته از بر آن كوهكوب بحر سپار به دستت اندر آن آسمان عمرشكن * به كتفت اندر آن اژدهاى جان اوبار بكوفتى سرگردان به گرز سندانكوب * بدوختى تن مردان به تير خارهگذار در بيان وداع با محبوب و مسافرت و مديح حضرت شاهنشاه اسلام بدرود را به گاه وداع من آن نگار * آمد چنان كه لاله به هنگام نوبهار پاشيد مشك بر ورق سيم ماهرنگ * پوشيد ماه در شكن زلف مشكبار از موى برشكسته شكنج از پى شكنج * در روى بركشيده نگار از پى نگار بىتاب كرده حلقهء گيسوى تاب خورد * بىآب كرده صفحهء رخسار آبدار بر عزم كارزار مرا ديد كرده روى * رو در نقاب كرد و به من كرد كارزار گفت اى همه نشاط تو از تيغ و از تبر * گفت اى همه مراد تو از كوه و از قفار